.
تبليغاتX
عشق:آرزوی محال











































عشق:آرزوی محال

سلام بازم سلام من بر گشتم با كلی احساس از این كه نمیتونم واسه آپم دعوتتون كنم معذرت میخوام امیدوارم ازم دلگیر نباشین

 

این عشق تو چرا کم نمی شــود
وین سینه خالی از غم نمی شود

دوای دردهـــای مـن تـــو بـوده ای
چــرا نـگاه تـــو مرهـــم نمی شود

تـمـــــام دل مـــــرا ســــــروده ای
ســـرود تـــو تمـام هـم نمی شود

آوارگــــی خســته می کنـد مـرا
خستــگی دلیـل خوابم نمی شود

عشـــق تــو وابـستـه می کند مرا
و ایــــن طنــاب چــاهم نمی شود

کجاست خنده های مه گرفته ات
کـه ابـر ، عـابر سرابـم نمی شود

کجاست دستهای تب گرفتــه ات
کــه رهنــمای راهــــم نمی شود

من از غریـب زادگــی دلـم گرفــت
چــــــرا تمــام ، غربتـم نمی شود

من از کـویر مانــدگی دلـم گرفــت
چــــــرا وقـــت رفتنـــم نمی شود

=======================

هر چی كنم دلتنگی ها
دستشون رو از شونه ی من نمی كشن


هر چی كنم دلتنگی ها
سایشون رو از خونه ی من نمی كشن


تنها میرم بامن میان

افكارمو داغون میكنن


هرشب كه من خواب ببینم

خوابم رو پریشون میكنن


دست از سر من بردارید

بذارین راحت بمونم


دلم می خواد تو هر خوابم

با شادیهایم بمونم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 16:16 توسط پرویز|

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟»
دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»
دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید.»
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خیلی ناامید شد؛ چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: روز به خیر
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم، من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.


مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!
- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...

 

نوشته شده در شنبه دوم مرداد 1389ساعت 4:32 توسط پرویز|

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :



ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 16:58 توسط پرویز|

 سلام.

دلم براتون تنگ شده بود

بریم سراغ آپ که درباره ی امتحانات تموم شده است!

اینم دعای شب امتحان::

 

الدعا فی لیالیّ الامتحانیه

اللهم اهد کل الشّوت و المشنگ، لا یعلم من دروسهُ بقدر بز اخفش.

آمین یا کاشف المضطربین فی اللیالی الامتحانیه

 

چند تا جمله ی توپ که آدمو امیدوار میکنه...::

۱- امتحان بدون تقلب مثل کریسمس بدون درخته!(کی اس الیت)

۲- فقط سوپ کلم است که حال آدم را بیشتر از امتحان بهم میزند !(انیشتین)

۳- امتحان  اولین گام در جهت شروع چاپلوسی پیش استاد برای نمره ی ده گرفتن است !(کامی نیک صالحی)

 

تعریف دانش جو ::

موجودی است نحیف و لاغر که از تخم مرغ و گوجه تغذیه میکند !

معمولا افسرده است ! و دشمنی عجیبی با کتاب دارد !

مخصوصا شب امتحان !

یه  تعریف دیگه از دانشجو ::

فردی که به دنبال علم آموزی و تولید علم است

ها ایی دانشجو که وگفتی ینی چه؟؟؟!!!!

 

تعریف استاد::

منبع علم ، ژنراتور دانش ، نیروگاه انسانیت ، تبلوردانایی ، کوه توانایی ، مایه افتخارما

بابا تو  دیگه کی هستی ترین موجود عالم ، خودصفا ، اندوفا ، دارنده انواع  واقسام شفا

ضدجفا ، یاری گر ضعفا ، معلم الخلفا !(((بلهههههههههه)))

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 13:0 توسط پرویز|

سلام ببخشید یه مدت نبودم به خاطر این هست که خیلی سرم شلوغه قول میدم بعدا جبران کنم....

اینم به مینی آپ .:

عشق آلوچه نیست که بهش نمک بزنی..دختر همسایه نیست که بهش چشمک بزنی..غذا نیست که بهش ناخنک بزنی..رفیق نیست که بهش کلک بزنی..عشق مقدسه...باید جلوش زانو بزنی.....

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 19:50 توسط پرویز|

اومدم با چند تا شعر خوشگل!

در مجلس شورای دلم عشق چنین گفت :

 معشوق ناز است عزیز است ملیح است

اعضا همه گفتند صحیح است صحیح است!

 

عشق فقط عشق لاتی، عزق و شراب با هم قاطی

خیال نکن ما همراتیم ، فقط بدون خاطر خاطیم

 

خواهی که جهان در لف اقبال تو باشد

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد.

 

روی گلهای نرگس

با یه مداد قرمز

هزار دفعه نوشتم

زندگی بی تو هرگز!

 

گفتم یار گفتی زهر مار

گفتم ای دوست گفتی چه لوس

گفتم از عشقت بیمارم

گفتی مگه من پرستارم.....

 

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 12:58 توسط پرویز|

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .

به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم".
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم " .


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 0:23 توسط پرویز|

گفتم تو شیرین منی            گفتا تو فرهادی مگر

 گفتم خرابت می شوم           گفتا تو آبادی مگر

 گفتم ندادی دل به من           گفتا تو جان دادی مگر

   گفتم زکویت میروم              گفتا تو ازادی مگر

   گفتم فراموشم مکن              گفتا در یادی مگر

  گفتم خاموشم سالها              گفتا توفریادی مگر

  گفتم که بر بادم مده               گفتا تو نبربادی مگر

 

نوشته شده در جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 11:54 توسط پرویز|

 

 

وقتی عاشق می شویم به نظر می رسد مغز ما طبیعی فعالیت نمی کند . کف دستانمان عرق می کند ، نفسهایمان بند می آید ، به درستی نمی توانیم فکر کنیم و احساسی شبیه به اینکه پروانه ای در دلمان پر میزند به مادست می دهد. با این همه این احساس شگفت انگیز است . جرقه آن می تواند با چیزی به سادگی دیدن چشم ها ، لمس کردن دست ها،شنیدن موسیقی یا خواندن کتابی به وجود آید.
عامل ایجاد این تحریک، مولکول کوچکی موسوم به فنیل اتیل آمین است.این مولکول همراه با دوپامین و نور اپی نفرین میتواند یک حس نا معلوم ولی شادی آفرینی را که منجر به علاقه سیر ناپذیری می شود ایجاد کند.ولی متاسفانه در اینجا محدودیت هایی به خاطر برخی بمباران انتقال دهنده های عصبی ناشی از برخی پاسخ دهنده های کسل کننده وجود دارد.
فنیل اتیل آمین ماده ای شیمیایی طبیعی شبیه آمفتامین و دوپامین است که تجربه عالی عشق را برای ما فراهم می کند.
چیزی که توصیف عشق را مشکل می کند تلنگرهای اولیه آن در قشر جلوی مغزاست که انسان را قادر می سازد لذت بودن با شخصی خاص را ، حتی اگر تا آن زمان بک بار بیشتر او را ملاقات نکرده باشد ، برای خود پیش بینی کند. اگر این تلنگرها به اندازه کافی قوی باشند به آن (حافظه آینده) گویند که درگیر پاسخ به جنگ و گریزهای قدیمی قسمت جلوی مغز و مسئول رفتارهای ناخواسته ای چون لکنت زبان، عیاشی، لودگی و خنده های بلند به لطیفه های دیگران خواهد بود.اندورفینها که ساختاری شبیه به مرفین دارند بیشتر به ماده ای که می تواند در انسان احساس خوشی و شعف ایجاد کند شناخته شده اند. این مواد به عشاق ، آرامش مشابهی می بخشد ولی نه در همان لحظات اول.
اندورفینها در مراحل اولیه جذب با تحریک تک یاخته های خاصی در مغز میانی به شکل کاتالیزگر عمل کرده و آمفتامین های طبیعی قوی یعنی دوپامین و فنیل اتیل آمین را تحریک می کنند .آنها با فرمانهای خود در مغز فکر و خیال ها را طراحی می کنند ، هر فکرو خیالی را !

نوشته شده در جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 11:51 توسط پرویز|

 

 

دلمان خوش  است که  مینویسم و دیگران می خوانند وعده ای

میگویند.اه چه زیبا وبعضی اشک می ریزند وبعضی می خندند

دلمان خوش  است به لذت های کوتاه به دروغ هایی که از

راست بودن قشنگتر  است به اینکه کسی برایمان دل بسوزاند

یا کسی  عاشقمان شود با شاخه گلی  دل می بندیم وبا

جمله ای دل می کنیم

دلمان خوش  می شود به براوردن خواهش وچشیدن لذتی

و وقتی چیزی مطابق میل نبود چقدر  راحت لگد میزنیم

وچه ساده  می شکنیم

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 19:43 توسط پرویز|

سلام....من اومدم یا یه کم تاخیر.

امروز چندتا جمله ی کوتاه و در عین حال قشنگ گذاشتم....

حتما بخونین به دردتون میخوره!!

بخشندگی را از گل بیاموزید زیرا ته کفشی را هم که لگدش میکند خوش بو مینماید.

 دوست داشته شدن لذت زیادی ندارد، پیدا کردن کسی که دوستش بداریم لذت بخش است.

                                         ""سیمون دوبوار""

 به آینده دل مبند چون ممکن است که نیاید.

                                               ""نوبل""

 خیلی ها تا فقیر نشوند قدر پولشان را نمی دانند ، بقیه با وقتشان چنین اند

                                      ""گوته""

 انسان به خوشبختی خیلی زود عادت میکند ، پس خیلی زود هم فراموش میکند که خوشبخت است.

میگویند شیشه احساس ندارد ولی وقتی روی شیشه بخار گرفته نوشتم دوستت دارم آرام گریست...

مانند آسمان بخشنده و مانند زمین افتاده باش...رمز زندگی همین است...

                                   ""مولیر""

مهم نیست اگر زمین بخورید مهم دوباره برخاستن است....

                                   ""لمباروی""

نعمت آیین از همه نعمت برتر است.

                              ""بودا""

از شماتت کردن یا مقایسه مردم با یکدیگر بپرهیزید.

امید دارویی است که شفا نمیدهد ولی درد را قابل تحمل میکند.

                          ""مارسل آشار""

آدم ها فقط در یک چیز مشترک اند :: متفاوت بودن.

                       ""رابرت زند""

حسد ورزیدن علامت بارز بی لیاقتی است ...

                     ""لارو شفوکو""

نابغه کسی است که پیوسته افکارش را از قوه به فعل می آورد.

                     ""بالزاک""

چون بدی کردی عذر خواهی کن و چون به تو بد کردند ببخش.

                    ""حضرت علی""

وجدان خدای حاضر بر انسان است.

تمام کسانی که ثروتمند شده اند کاملا باور داشته اند که میتوانند ثروتمند شوند.

                     ""مارک فیشر""

 

                                        امیدوارم خوشتون اومده باشه.....

                                                        خدانگهدار....

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 14:29 توسط پرویز|

   

اين قفسه سينه که مي بيني يه حکمتي داره. خدا وقتي آدمو آفريد سينه اش قفسه نداشت. يه پوست نازک بود رو دلش.

يه روز آدم عاشق دريا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چيز با ارزشي که داره بده به دريا. پوست سينه شو دريد و قلبشو کند و انداخت تو دريا. موجي اومد و نه دلي موند و نه آدمي.خدا... دل آدمو از دريا گرفت و دوباره گذاشت تو سينش. آدم دوباره آدم شد.



ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 17:31 توسط پرویز|

قلب ما آدما مثل یه کلبه قدیمیه٬ گرم و دنج...

هروقت مسافری به ما سر میزنه

کلبه رو واسش چراغونی میکنیم٬

بهش عادت میکنیم و دل میبندیم و اینو از یاد میبریم که:

مسافر برای رفتن به کلبه ما اومده...

برای خوندن بعدی برین ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 13:4 توسط پرویز|

شب بود هوا خیلی تاریک بود هیچ صدایی جز صدای تالاپ تالاپ قلبش رو نمیشنید.باری که رو دوشش بود خیلی سنگین بود و تیشه ای هم که دستش بود پشتش رو زخمی کرده بود.آروم آروم با قدمهای شمرده راه میرفت هیچ صدایی نبود .تنها بود توی یه جایی مثل یه دشت بزرگ همه جا تاریک بود گهگداری پاش به تخته سنگها گیر میکرد و کله میشد اما زمین نمی خورد و به راهش ادامه میداد تنها چیزی که میشنید صدای تالاپ تالاپ قلبش بود...

بالاخره رسید به جایی که می خواست با خستگی جسد رو از رو دوشش پائین گذاشت یاد اون روزهایی افتاد که همدیگرو تو آغوش می گرفتن اما حالا اون مرده بود.اولین ضربه رو می خواست بزنه با همون تیشه که با خودش برده بود می دونست اولین ضربه خیلی دردناکه اما باید میزد. به یاد همون زخمی بود که از پشت بهش زده بودن حالا همراه با خشم و نفرت تیشه رو برد بالای سرش صدای قلبش تند تر شده بود .تیشه دستاش رو با قدرت پایین آورد و جلوی پاش کوبید .ناگهان خون با فشار بیرون زد و همه جاش رو سرخ کرد سرخ سرخ .صدای قلبش کند شده بود ولی درد میکرد .خیلی درد میکرد...



بقیه در ادامه مطالب نظر یادتون نره


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه چهارم فروردین 1389ساعت 1:9 توسط پرویز|

سلام!

امروز دوباره میخوام یه داستان قشنگ برتون بذارم!

خوب این رو بخونید یه دونه دیگه تو ادامه مطلب!!

""عشق ، ثروت ، موفقیت""

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با ريش هاي بلند جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهر گفت:« چه خوب، ثروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
عروس خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست!


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه سوم فروردین 1389ساعت 11:18 توسط پرویز|

سلام!
من از امروز به بعد یکی از نویسنده های این وبلاگ هستم امیدوارم با نظراتتون شادم کنید !
من بیشتر توی این وب داستان های کوتاه عاشقانه و یا جمله های حکمت آموز میذارم ! اگه در رابطه با این موضوع چیزی خواستید حتما بهم تو نظرات بگین تا براتون بذرام!
خوب آپ امروز یه داستان کوتاهه که خودم خیلی خوشم میاد و چند بار خوندمش!امیدوارم شما هم خوشتون بیاد


رفت تا او زنده بماند
مرد و زن جوانی سوار موتور در دل شب میراندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان : یواش تر برو میترسم
مرد جوان : نه اینجوری خیلی بهتره
زن جوان :خواهش میکنم من خیلی میترسم
مرد جوان : خوب اول باید بهم بگی که دوستم داری
زن جوان دوستت دارم حالا میشه یواش تر برونی
مرد جوان : منو محکم بگیر
زن جوان : خوب حالا میشه یواش تر بری .
مرد جوان : باشه به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سر خودت بگذاری . آخه نمیتونم راحت برونم اذیتم میکنه.
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیلکت با ساختمان حادثه آفرید.در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیلکت رخ داد یکی از دو سر نشین زنده ماند و دیگری در گذشت.
مرد جوان از خالی شدن ترمز اطلاع یافته بود.پس بدونه اینکه همسرش را مطلع سازد با ترفندی کلاه کاسکت را سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار "دوستتت دارم " را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند
(((درسی که از این داستان گرفتیم : همیشه برای دو سرنشین کلاه کاسکت به همراه داشته باشیم!!!)))

نظر فراموش نشود!

نوشته شده در دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 18:46 توسط پرویز|

اس ام اس و پیامک تبریک عید 138٩

پیامک تبریک به مناسبت عید نوروز ، اس ام اس عید نوروز 8٩

شیشه عطر بهار، لب دیوار شکست و همه جا پر شد از بوی خدا. همه جا آیت اوست. نوروزتان مبارک

با توجه به اینکه روز اول فروردین آدم به آدم می رسه ولی اس ام اس به آدم نمی رسه، پیشاپیش سال نو مبارک!

خداوندا نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای ...

اما برای مردمان خوب این وادی عطا فرما هزار امید، هزار و سیصد آگاهی، هزار و سیصد و هشتاد بهروزی، هزار و سیصد و هشتاد و نه لبخند زیبا را

بقیه در ادامه مطلب


اینم شماره جهت دریافت پیام های جدید شما دوستای گلم 09366095100


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 14:16 توسط پرویز|

بقیه عکس ها ادامه مطالب(نظر یادتون نره)


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 2:9 توسط پرویز|

بقیه عکس ها ادامه مطالب(نظر یادتون نره)


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 2:4 توسط پرویز|

بقیه عکس ها ادامه مطالب راستی نظر یادتون نره


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 2:1 توسط پرویز|

از بهار پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت تازه شکفته ام نمي دانم

از تابستان پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت فعلا در گرماي وجودش غرقم نمي دانم

از پاييز پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت در هزار رنگ ان رنگ باخته ام نمي دانم

از زمستان پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت سرد است و بي رنگ

از مادرپرسيدم عشق يعني چه؟ گفت يعني هرکه در اين خانه است

از پدر پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت يعني تو

از خواهر پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت هنوز به ان نرسيدم

شبي از ماه پرسيدم عشق يعني چه؟ شرمگين و خجل خود را در اغوش اسمان پنهان کرد

شبي ديگر از ماه پرسيدم عشق يعني چه؟ ماه با چهره اي باز و خندان گفت يعني مهتاب براي ديدن چشمات ثانيه شماري مي کنم

واسه لمس کردن دستاي گرمت بي قراري مي کنم

براي اينکه طاقت ديدن نگاتو داشته باشم روزي صد بار نگاهتو تجسم مي کنم

واسه جبران روزايي که بدون تو تنها بودم لحظه شماري مي کنم

تا بغلت کنم و بگم بهترين لحظات زندگي ام لحظات با تو بودن است


http://tekeh.persiangig.com/image/fasele.jpg

نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 1:50 توسط پرویز|


بهار آمد که تا گل باز گردد / سرود زندگی آغاز گردد

بهارآمدکه دل آرام گیرد / ز درد و غصه ها فرجام گیرد

بهار 1388 بر شما مبارک


باز کن پنجره را ، که بهاران آمد / که شکفته گل سرخ ، به گلستان آمد

سال نو مبارک



چهار دعای برتر لحظه تحویل سال / اول دعا برای ظهور آن بی مثال

دوم تمام ملت بی ضرر و بی ملال / سوم رسیدن ما به قله های کمال

چهارم تمام جیب ها پر از پول ، اما حلال . . .



ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 1:16 توسط پرویز|

زندگی یعنی :

بخند ٬ هرچند غمگینی

ببخش ٬ هرچند که مسکینی

فراموش کن هر چند دلگیری



وقتی از غربت ایام دلم میگیرد / مرغ امید من از شدت غم میمیرد

دل به رویای خوش خاطره ها میبندم / باز هم خاطره ها دست مرا میگیرد . . .



دل من از تبار ديوارهاي کاهگلي است ٬ ساده مي افتد، ساده ميشکند، ساده ميميرد،

دل من تنها سخت ميگريد . . .


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 1:7 توسط پرویز|

سلام دوستای گلم هرکدام از شما دوستان SMS یا خبر جدید دارید برای من ارسال کنید



سامانه پیام گیرمن:09366095100

نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 1:3 توسط پرویز|

سلام خدمت تمامی دوستان گلم

از یاسمن جان تشکر میکنم که منو تو وبلاگش نویسنده کرد

این عید باستانی رو به شما دوستای خوبم تبریک عرض میکنم آمیدوارم سال خوب و پر برکت داشته باشید

نوشته شده در شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 19:11 توسط پرویز|

مثل ماهي زنده مثل سبزه زيبا مثل سمنو شيرين مثل سمبل خوشبو مثل سيب خوشرنگ و مثل سکه با ارزش باشيد.

**************

نرم نرمک مي رسد اينک بهار، خوش بحال روزگار، خوش بحال چشمه ها و دشت ها، خوش بحال دانه ها و سبزه ها، خوش بحال غنچه هاي نيمه باز

**************


اگر چه يادمان مي رود که عشق تنها دليل زندگي است اما خدا را شکر که نوروز هر سال اين فکر را به يادمان مي اورد.پس نوروزت مبارک که سالت را سرشار از عشق کند

**************


پيام نوروز اين است.دوست داشته باشيد و زندگي کنيد.زمان هميشه از ان شما نيست.

**************


باران عشق هميشه مي بارد اما در نوروز قطره هاي باران طلايي رنگند.از خدا مي خواهم که هميشه زير اين باران خيس شوي.

**************


اگر در نوروز کسي برات اس ام اس خالي فرستاد ناراحت نشو بدون انقدر دوستت داره نمي دونه چي بگه.

**************


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 19:1 توسط پرویز|



 سلام خدمت تمامی دوستان خوبم

سال نو رو به تمامی شما دوستان تبریک میگم امیدوارم سال خوبی داشته باشید

3jokes happy new year 22

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 1:33 توسط پرویز|


اگر سر به سينه ام بگذاري خواهي شنيد صداي قلبي

را كه روزي خون سرخ عشق از آن فوران مي كرد

صداي قلبي را كه تك تك ضرباتش در اميد ديدار دوباره مي تپيد

اما امروز آن قلب با كوچكترين تلنگري خواهد مرد و ضرباتش

به دنبال تيك تيك ساعت مي دوند تا روزي سنگيني سرد خاك را

بر پيكر بي جانش احساس كند آن پيكري كه هيچكس به غرورش

احترام نگذاشت آن پيكري كه روزي نام تو را در تمام وجودش

فرياد زد و تو آن را نشنيدي

چه كسي خراب كرد كلبهء آرزوهايم را؟

و شكست آن غروري را كه وجودش را در نگاههاي سرد تو

خشكاندم. و چه كوتاه بود همسفر تو بودن در جاده هاي سر نوشت!

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 1:32 توسط پرویز|



نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 1:31 توسط پرویز|


مي گفت عاشقم، دوستش دارم و بدون او هيچم و براي او زنده هستم...!

او رفت، تنها ماند...! زندگي کرد و معشوق را فراموش کرد!

از او پرسيدم از عشق چه مي داني؟ برايم از عشق بگو...!

گفت: عشق اتفاق است بايد بنشيني تا بيفتد!

گفت: عشق آسودگيست، خيال است...! خيالي خوش!!

گفت: ماندن است، فرو رفتن در خود است!

گفت: خواستن و تملک است، گرفتن است!

گفت: عشق ساده است! همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشق هاي زودگذر، عشق هاي سادهء اينجايي و عشق هاي نزديک و لحظه اي!

گفتم: تو عاشق نبودي و نيستي...!!

گفتم: عشق يک ماجراست، ماجرايي که بايد آن را بسازي!

گفتم: عشق درد است درد تولدي نو، عشق تولد است به دست خويشتن!

گفتم: عشق رفتن است عبور است، نبودن است!

گفتم: عشق جستجوست، نرسيدن است، نداشتن و بخشيدن است!

گفتم: عشق درد است! دير است و سخت است!

گفتم: عشق زيستن است از نوعي ديگر...!

به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام...؟!!

گفتم: عشق راز است، راز بين من و توست، بر ملا نمي شود و پايان نمي يابد، مگر به مرگ...!!

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 1:30 توسط پرویز|


آخرين مطالب
» دل من
» راه بهشت
» داستان عشقی غم انگیز
» امتحان
» عشق در دو جمله....
» پرسه در کوچه های شعر....
» یه داستان عشقی و رمانتیک برای دختر و پسرای شیطون!!!!!!!!!
» لیلی و مجنون....
» آیا میدانستید عاشق شدن یک فرایند شیمیایی است؟!!!
» دلمان خوش است.....



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


.

كد تعیین وضعیت یاهو

http://parniaz.info/